روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
امروز سالروز کوچ پرستویی غریب است ...رفتنی غریبانه چون زیستنش در غربت ...معلمی ساده که روزگاری ناگزیر، بختیاری ...خاکی را که عاشقش بود ترک گفت و راهی غربت شد... ... مردی که اسب های وحشی بیقرار هم ، رام نگاهش می شدند آنگاه که عزم دشتها می نمود...می تاخت و دل می سپرد به رهایی ها... او که فرزندان بختیاری آن خاک سرسبز شاگردیش کردند و چه بسا که کنون مردهای سوارکار غیوری شده اند ... امروز سالگرد درگذشت مردی مهربان و ساده است.سالروز آغاز بی پناهی ها ...سالروز از دست دادن همیشگی پدرم. گرفته تر ز خزان دلم خزانی نیست ستاره بارتر از چشمم آسمانی نیست به حجم تنگدلی های آفتابی من مدار حوصله هیچ کهکشانی نیست سزای پاکی ات ای اشک، آستینی نیست به سر بلندی ات ای عشق، آستانی نیست مرا که شانه ام از حمل آفتاب خم است بجز پناه دو دست تو سایبانی نیست به سوگواری این چشم های سرگردان به غیر چشم سیاه تو نوحه خوانی نیست به غیر تسلیت چشم های دلسوزت مرا نیاز تسلی به همزبانی نیست
قیصر امین پور و باز ... این روزها هوایی خاک سرسبز پدرم ...هوایی دشتهایی که در آن با اسب سرکشش می تاخت ... حتی هوایی برنواش... هوایی قلمش ... هوایی نوشته هایش ... هوایی تخته سیاهی که بارها دستان او را بوسیده است ...هوایی هر آنچه بوی او را می دهد ... دوستت دارم ... به اندازه ی همه ی دردهایی که پنهان از نگاه اند. به اندازه ی همه ی ناراستی هایی که رنج کشیده ام . به اندازه ی همه ی نگاه هایی که سرمایشان زمستانی ام می کند و به اندازه ی همه ی بهارهایی که تاراج خزان شدند ... دوستت دارم ... به ساده گی ساده ترین لبخندها ، لبخندهایی که فریب را نمی شناسند. به سادگی ساده ترین دلخوشی ها، آنگاه که زندگی تماما رنج می شود . به سادگی ساده ترین بهارها ، آنگاه که تنها گلی از بهار بگوید. به سادگی ساده ترین عبورها ، وقتی که پرستویی عزم سفر می کند. دوستت دارم ... به اندازه ی همه ی فاصله ها ، فاصله هایی که خیال رسیدن ندارند. به اندازه ی همه ی بی چشم داشتی ها ، نگاه هایی که از جنس بارانند. به اندازه ی همه ی بی پناهی ها ، آنهایی که جز آسمان پناهی ندارند. به اندازه ی زلالی چشمه ا ی جوشان ، گرچه راهی به دریاها ندارند . دوستت دارم ... و می گذرم ... همانند که روزی که به غروب می نشیند ... تا شب فرا رسد . ماه را نیز باید مجال خودنمایی باشد که عظمت خورشید از نگاهی پنهان نماند ... همانند بهاری به خزان می نشینم ...شاید هوس بهارها بی تابی از سر بگیرد ...نه خزانی جاویدان می ماند و نه بهاری ... می گذرم ...که راز زندگی در گذر است ...و گذر ، گاه دیباچه ی تحول است...سر آغاز نو شدن ...مرز فراق و وصال ...گذر ابتدای دوست داشتن است و رهایی منتهای آن ... می گذرم و دوستت می دارم... 

| Design By : Night Melody |
